گفتگو
دوستانام هرگز مرا تنها نگذاشتند
گفتگوی رسول معین با یک پزشک همجنسگرا
رسول: به عنوان سوال اول؛ با بلاگهای دگرباش چه قدر آشنایی دارید؟
امیر: اوایل خیلی زیاد خودم را با بلاگ و اینترنت مشغول میکردم، آن زمان تعداد کل بلاگهای بچهها بیشتر از ۱۰ تا ۱۲ تا نمیشد. اولین وبلاگِ گیای که خواندم وبلاگ اپسیلونگی بود، یادم هست چه قدر ذوق کرده بودم که کسی هست که جرات کرده و از خیلی مسایل عمومی و خصوصی مینویسد، بعدها این شد یک راه، خیلیهای دیگر آمدند و شاید به همان سرعت هم رفتند. و بعد وبلاگها تبدیل شدند به دفترچههای خاطرات و گروههای پیشتاز برای بیشتر با خودآشناشدن بچهها ؛ شروع خوبی بود که ادامه پیدا کرد و به نظرم حالا نیازمند تحرک و پیشرفت بیشتری است، که البته در بعضی وبلاگها دیده میشود.
رسول: منظورتان این است که وبلاگنویسها و وبلاگها توانستند به وظیفهای که داشتند عمل کنند؟
امیر: خوب هر چیزی نقص و کمال خودش را دارد، اما از حق نگذریم دوستان بلاگر خیلی خوب پیش رفتند و الان باید گام بعدی برداشته شود.
رسول: گام بعدی؟ به نظر شما گام بعدی چی میتونه باشه؟
امیر: هر چیزی میتواند باشد تا از این یکنواختی و کلیشه بیرون بیاید، اتفاقات خوبی هم افتاده است، از لوگوساختنهای اعتراضی برای جنبش سبز و روز هوموفوبیا، که خیلی باارزش بود و جای تشکر از دوستانمان را دارد، تا بهاشتراکگذاشتن فیلم و زیرنویسکردنشان. به نظرم حالا که روزنوشتها کار خودشان را انجام دادهاند باید برای فرهنگسازی بیشتر بین دگرباشان هم فکر کنیم و نه صرفن برای نشاندادنمان به دگرجنسگراها، که آن هم در جای خود لازم است.
رسول: یکذره شخصیتر، از خودتان میپرسم، اولینباری که خودتان را شناختید کی بود؟ چه شد؟
امیر: این سوال زیاد پرسیده شده، من تازه وارد ۱۵ سالگی شده بودم و در شهری که زندگی میکردم یک مدرسه بود که همهی مقاطع تحصیلی را یکجا داشت. پسری تازه از مشهد آمده بود شهر ما، پدرش نظامی بود، اواسط سال بود که آمد مدرسه، به خاطر شغل پدرش کمی از درسها عقب بود، معلممان از من که شاگرد اول بودم خواست تا در درسها کمکاش کنم. روز دومی که رفتم خانهشان، یا بهتر بگویم، باغی که در آن زندگی میکردند، با هم رفتیم ته باغ شنا کنیم، تازه هوا داشت سرد میشد، وقتی از استخر بیرن آمدیم من داشتم از سرما میلرزیدم، کنارم نشست و من را بغل کرد، تمام بدنام گرم شده بود و حالا بیشتر از لمس تناش میلرزیدم، سرم را گذاشتم روی سینهاش و بهاش تکیه کردم، بیمقدمه صورتام را بین دستاناش گرفت و شروع کرد به بوسیدن لبهای من، من هم شوکه و هیجانزده مثل خمیر توی دستهایاش شکل گرفتم.
رسول: پس میشود گفت که رابطه با این همکلاسی اولین رابطهی شما بود؟ نمیترسیدید؟ سی و پنج سال پیش و با فرهنگ آن زمان؟ بعد چه شد؟
امیر: میشود گفت اولین عشق من شد. فرهنگ آن زمان هنوز هم بهقوت در این زمانه هم دارد خودنمایی میکند، فقط با کمی تغییر رنگ. ترس که داشت اما خب. نزدیک دو سال در شهر ما بود و بعد به اجبارِ پدرش برای ادامهی تحصیل رفت فرانسه و من هم فرستاده شدم تهران تا وارد دانشگاه شوم.
رسول: چه رشتهای تحصیل کردید و تا کجا ادامه دادید؟
امیر: تا قبل از پیروزی رژیم آخوندی من مدرک پزشکیام را گرفتم و با ارثی که پدر برایام گذاشته بود رفتم آمریکا، آنجا تخصصِ جراحی مغز و اعصابام را گرفتم و سال ۱۳۷۵ برگشتم ایران.
رسول: هیچ وقت ازدواج نکردید؟
امیر: خانوادهام خیلی اصرار داشتند که من باید حتما زن بگیرم حتی وقتی من مشغول تحصیل بودم چندبار در غیابام رفتند خواستگاری اما خب حرف آخر از من بود، روی همهی دخترها عیب میگذاشتم و وقتی که کار خیلی بالا گرفت روزی به پدرم گفتم من مشکل جنسی دارم و نمیتوانم رابطه برقرار کنم، اوایل خیلی ناراحت بود اما کمکم مثل اینکه با این موضوع کنار آمد. پیرمرد بیچاره در آرزوی داشتن نوهی پسری ماند.
رسول: با هیچ پسری هم ازدواج نکردید؟
امیر: مشکل من همینجا بود، یا بهتر بگویم بزرگترین اشتباهام، تا وقتی جوان بودم و قدرت انتخاب هر چند محدود داشتم کسی برای خودم پیدا نکردم و بعد از اینکه پیر شدم کسی من را انتخاب نکرد. من غرق رابطههای کوتاهمدت بودم تا وقتی به خودم آمدم که دیگر خیلی دیر شده بود، اگر هم کسی با من بود به خاطر پولی بود که خرج میکردم نه به خاطر خودم. من بزرگترین اشتباه زندگیام این بود که نفهمیدم چهقدر داشتن یک همراه مهم است، و الان در ۵۲ سالگی این اشتباه هر ثانیه خُردترم میکند.
رسول: حالا که حرف به ازدواج رسید نظرتان دربارهی ازدواج دوتا همجنس چیست؟
امیر: به شدت موافقم، شاید وقتی در بیست یا سی سالگی هستید به چشم یه موضوع کاملن رمانتیک و کلاسیک نگاهاش کنید اما وقتی سن بالاتر میرود و نیاز به داشتن یک همراه را با تمام وجود حس میکنید میبینید که اشتباه میکردید. ازدواج دو همجنس را باید بیشتر تعریف کرد، خیلیها - به قول یکی از دوستان - به نقشآفرینی میپردازند، اینکه یکی نقش شوهر و یکی نقش زن را بازی کند، این همان کلیشهی سنتی و دائمی است که استریتها برای خودشان تعریف کردند، و متاسفانه ما به دلیل نداشتن الگو و یا شاید طرز فکر صحیح از همین الگوی ناهنجار برای خودمان هم استفاده میکنیم. میگویم ناهنجار نه برای استریتها، که برای آن قشر بههنجار هم هست، اما تعریف این قالب برای رابطهی دو همجنس ناخوشایند و غیرمنطقی خواهد بود.
رسول: الان مشغول چه کاری هستید؟
امیر: مثل همیشه خودم را با مریضهایام و دوستان که طیف سنی رنگارنگی را دربرمیگیرد سرگرم میکنم. به لطف خدا و همت خودم در کارم موفق هستم و از لحاظ مالی و اجتماعی در رتبهی پیشتازی قرار دارم. اما بزرگترین سایهی زندگیام تعلل برای پیداکردن نیمهی گمشدهام بوده و هست. دوستانام هرگز مرا تنها نگذاشتند و همیشه و در همه حال با من بودهاند اما همسر و دوست دو جریان کاملن جدای از هم هستند. که مسلمن مکملاند اما هرگز جانشین هم نخواهند بود.


