سرمقاله
حمید پرنیان
۱۳ آبان را دیگر روز دانشآموز نمیخوانند، حتی آوردهشدگانی که سالهای پیش آورده میشدند امسال عطای کیک و شربت را به لقایاش بخشیدهاند. ۱۳ آبان را از امسال روز مبارزه با استکبار نامیدهاند و مردم همچنان بر این باورند که حضور سبزِ آنها در این راهپیماییهای حکومتی زخمهی عمیق و شدید خود را بر پیکر ترسانِ حکومت خواهد نشاند.
آیتالله خامنهای اعلام کرده است که با رهبرانِ مخالفانِ ریاستجمهوریِ احمدینژاد اتمام حجت کرده است و ادامهی این مخالفتها را «بزرگترین جرم» دانسته است. اینها همه نشان میدهد که حکومت چهاندازه از این جنبش مردمی ترسیده و اندیشناک است.
اما، پیروزی جنبشِ سبزِ مردم ایران، بهمعنیِ پیروزیِ حزبِ «مجمع روحانیون مبارز» نخواهد بود. جنبش، دستآوردی به همراه داشت و پیروزیاش دستآوردی به همراه دارد؛ آغازِ حیاتِ نوینِ اعتراضاتِ مدنی و ایستادگی در برابر قانونگریزی دستآوردی بود که با شروع جنبش حاصل شد و خواست و برقراریِ جامعهی مدنی و دموکراتیک نیز دستآورد نهاییاش خواهد بود؛ برقراریِ جامعهای که دَرَش بر اساس قانونِ اساسی هیچ انسانی بهخاطر نژاد و جنسیت و طبقه و گرایشِ جنسی و دین و باورهای سیاسی-اجتماعیاش محکوم و به حاشیه رانده نمیشود.
سهمِ دگرباشان جنسی ایرانی در چنین حرکتی چیست؟ به بارو من، اساسیترین و ضروریترین نقش و سهمی که هر ایرانیای میتواند داشته باشد این است که به خواستهها و واکنشهای این جنبش آگاه و باورمند شود، و نیز نزدیکان و اطرفیانِ خویش را از آن خواستهها و واکنشها آگاه سازد. تحلیل و تکمیل این خواسته ها. این همانی است که این روزها بهاش میگویند «رسانه شمایید».
حساسیتِ سیاسی، ویژگیِ شهروند جامعهی دموکراتیک است؛ این حساسیت، در نهایت، مسئولیت و پاسخگویی شهروند را به همراه خواهد داشت. همراهیِ ما با کسانی که ۱۳ آبان بار دیگر خیابانها را سبز و مخالفتِ خود را با «قانونشکنی و دیکتاتوری» اعلام میکنند، نشانهی توجهی شهروندانهی ما به فضایی است که دَرَش زندگی میکنیم؛
ما، در خواستِ مردمِ ایران سهیم هستیم. یعنی ما نیز جزوی از مردمِ ایران هستیم. سهمِ ما، به عنوان دگرباشِ جنسی، توجهای است که به روندِ مسرتبخشِ دموکراسیخواهی و آزادیخواهی داریم. این خیلی کم است، توجه تنها کافی نیست، ما کار هم میکنیم؟ این سهم و توجهی ما منجر به ایجاد تکلیفی میشود که بر دوش جامعهی دگرجنسگراست؛ تا هماناندازه که ما در دموکراسیخواهی درگیر هستیم و از نظر سیاسی پیدا، آنها نیز درگیر شوند، ما را ببینند، و هستیِ ما را، همراه با کاری که انجام می دهیم تصدیق کنند.
هستیِ اجتماعی، همان چیزی است که حقوقِ اجتماعی رویاش بنیاد میشود. یعنی، بنیادِ حقوقِ اجتماعی، داشتنِ حضور و هستیِ اجتماعی است. اگر زنان، به معنیِ اجتماعیاش، حضور نداشتند و، برای نمونه، کمپینِ یکمیلیون امضا را راه نمیانداختند، نمیتوانستند ادعا کنند که حقی دارند و برای حق خویش است که مبارزه میکنند.
زنان توانستند «وضعیتِ نابرابر زنِ ایرانی» را نشان دهند و در گفتمانهای سیاسی-اجتماعی وارد شوند. زنان، توانستند «زنبودن» را به بودنی سیاسی بدل کنند و حالا مردم وقتی سخن از دموکراسی میشود حقوق برابر بین زن و مرد را در ذهن دارند. اما چرا – در همان ذهن - حقوقِ برابرِ دگرباشانِ جنسی و دگرجنسگرایانِ راضی برابر نیست؟
پاسخ، بسیار روشن است؛ دگرباشان نیاز دارند حضور اجتماعی و سیاسیِ خویش را بسازند و بر اساسِ آن حضور دعویِ حق کنند. چیزی که میخواهد برابر با چیز دیگری باشد، نخست نیاز دارد که باشد. به جرات میتوانم بگویم که ما هنوز از دیدِ پیکرهی جامعه حضور نداریم.
اخبار دگرباشانِ جهان را که دنبال کنیم، وقتی به کوچهپسکوچههای کلانشهرهای غربی هم که سرک بکشیم، میبینیم که هنوز دگرباشان صرفن بهخاطر هویت جنسیتی و گرایش جنسیشان کتک میخورند، آزار میبینند، شکنجه میشوند، و به قتل میرسند. [نمیخواهم بگویم] چه برسد به ایران.
هنوز هم کلیساهای ایالات متحده دارند روی این بحث میکنند که آیا همجنسگرایی گناه است [یا نه]. هنوز هم کلوبهای دگرباشان جای امنی نیست. هنوز هم وقتی سازمان ملل دربارهی نقض حقوق بشر اعلامیه و گزارش میدهد دگرباشان را از قلم میاندازد. هنوز هم وقتی دگرباشی میشود مدیر فلان کمپانی یا سازمانِ دولتی، میگویند دگرباشان میخواهند جهان را دگرباش کنند.
این «هنوز هم»ها [که البته همهشان منفی و دفعی نیستند]، یک نشانه است؛ جامعه دارد به رخدادی که «هستیِ دگرباشی» است واکنش نشان میدهد. یعنی، از پیش چیزی بهعنوان دگرباش[ـان] را پذیرفتهاند و حالا روبرویاش ایستادهاند. این دلیلی است برای اینکه نمیخواستم بگویم «چه برسد به ایران».
«هستیِ دگرباش»، که مجموعهای از خردهفرهنگها و گفتمانها و چیزهای اجتماعیِ ویژهی دگرباشان است، در ایران پدید نیامده است. اگر پدید میآمد، احمدینژاد نمیگفت «ما در ایران همجنسگرا نداریم». نه، [این جملهی من] سادهباورانه نیست. اگر ما هستیِ اجتماعی داشتیم، احمدینژاد [همانگونه که دربارهی توجیه وضعیت «زنان» متوسل به نگرش اسلامی شد] دربارهی ما هم از سکوی اسلام و نگاه اسلامی سخن میگفت.
چرا ما «هستی اجتماعی» نداریم؟


